arian2012news

http://arianzolfaghari.wordpress.com

  • مصاحبه آرین میرذوالفقاری با رادئو اسرائیل RADIO RADIS IN

  • مصاحبه آرین میرذوالفقاری با شبکه ایران آریائی

فرجام دلبستگی شوم یک خواهر و برادر!

Posted by arian2012news در سپتامبر 10, 2011

روزهاي اول قرار گذاشتيم مثل خواهر و برادر غم خوار هم باشيم اما رابطه عاطفي ما خيلي زود به يک دل بستگي شوم تبديل شد و با وجود آن که شوهر و ۲ فرزند داشتم، دلباخته پسري شدم که ۱۹ ساله و ۱۲ سال از من کوچک تر است.

خراسان: من هم مثل تو تنها هستم و از اين زندگي خسته شده ام. ما بايد مثل ۲ دوست در کنار هم باشيم و درد دل کنيم.زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۱۲ مشهد افزود: من و عارف هر روز همديگر را مي ديديم و کمي درد دل مي کرديم. روزهاي اول قرار گذاشتيم مثل خواهر و برادر غم خوار هم باشيم اما رابطه عاطفي ما خيلي زود به يک دل بستگي شوم تبديل شد و با وجود آن که شوهر و ۲ فرزند داشتم، دلباخته پسري شدم که ۱۹ ساله و ۱۲ سال از من کوچک تر است. عارف پسري ساده، بي غل و غش به نظر مي رسيد و اصلا تصور نمي کردم با حيله و نيرنگ مرا به منجلاب اعتياد و فساد اخلاقي بکشاند.

ماجرا از اين قرار است که ما اهل يکي از شهرستان هاي استان مرکزي هستيم و شوهرم کارمند يکي از سازمان هاست. او مردي سخت گير و بي عاطفه اي است که در خانه خيلي بداخلاقي مي کند. من خيلي سعي کردم طوري رفتار کنم که ناراحتي به وجود نيايد اما همسرم هميشه با برخوردهاي سرد خود مرا از زندگي مشترکمان دلسرد مي کرد.

او با کوچک ترين مسئله اي مرا به باد دشنام و ناسزا مي گرفت و آن قدر به من توهين کرد که واقعا هيچ احساسي نسبت به او نداشتم. چيزي که خيلي عذابم مي داد اين بود که او در رفتار با افراد غريبه و زنان ديگر خيلي محترمانه برخورد مي کرد و به قول مادرم بلبل بيرون و زنبور خانه بود.

زن جوان افزود: ما هر شب با هم جر و بحث داشتيم، هر چه مي خواستم به او اطمينان بدهم که در کنارش هستم و با دار و ندارش مي سازم فايده اي نداشت چون غرورش اجازه نمي داد در خانه حتي يک لبخند بزند. با اين وضعيت از حدود ۶ ماه قبل خانواده اي همسايه ما شدند که صداي دعوا و مرافه آن ها نيز هر شب به گوش مي رسيد. اين خانواده پسر جواني دارند که خيلي از شب ها با چشماني گريان از خانه بيرون مي زد و در محوطه آپارتمان قدم مي زد.

يک روز به طور اتفاقي با زن همسايه روبه رو شدم و او گفت که شوهرش معتاد است و زندگي را براي آن ها جهنم کرده است. در اين لحظه پسر جوانش نيز سر رسيد و ما با هم سلام و عليک کرديم. از آن روز به بعد من هر موقع اين پسر جوان را در راهرو مي ديدم سلام واحوال پرسي مي کرديم تا اين که يک روز او گفت: انگار شما هم مثل ما هر روز دعوا داريد و متاسفانه با اين گفت وگوي ساده اولين گام را به سوي بدبختي برداشتم و رابطه اي بين من و آن پسر به وجود آمد که با تصويربرداري هاي مخفيانه از آن مجبور شدم از ترس شوهرم تن به خواسته هاي شيطاني او و دوستانش بدهم و توسط آن ها به دام کراک افتاده ام.

شوهرم به من شک کرده بود و مي خواست مرا براي آزمايش ببرد که همراه پسر همسايه از خانه فرار کردم و به مشهد آمديم اما در اين جا دستگير شديم. اعتراف مي کنم که حماقت کرده ام.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: